یکی بود... که دیگه نیست!
امیر طاهای عزیزم:
امروز پنجشنبه است.
دقیقا 11روزه که باباجون دیگه بین مانیست.
تو به بابای عزیزجون میگفتی باباجون.با هم رفته بودیم سر مزار.ازونجا که برگشتیم موندی پیش باباحاجی و عزیزمامانی تا باهاشون بازی کنی.منم اومدم خونه تا شام درست کنم برای بابا مصطفی و دایی هادی .
دلم برای باباجون خیلی تنگ شده.داشتم عکسایی که باهم داریمو نگاه می کردم ولی نتونستم ادامه بدم.
از میوه هایی که خودش پرورونده برای خیرات آورده بودن سر مزار.حتی به اونا هم که نگاه می کردم بغضم می ترکید.باباجون تورو خیلی دوست داشت.{حالا نداشته باشه}
چون از پاشا ظریفتر بودی بهت میگفت جوجه.به پاشا میگفت رستم!
خلاصه که حیف
حیف که نموند تا تو بزرگ بشی و درک کنی که چه مرد نازنینی بود پدربزرگ عزیزم.یادگرفتی صلوات بفرستی.تا میرسیم باغ رضوان,میگی :همه صولات بفرستن!بدش خودت صلوات میفرستی.همه هم قربون صدقت میرن.
عزیز دل مامان کاشکی بیشتر قدر باباجونو میدونستم.یادت باشه قدر بزرگتراتو خیلی بدونی تا بعد از رفتنشون کمتر حسرت روزای رفترو بخوری.
می بوسمت.
برای شادی روح باباجون صلوات.


یکی بود... که دیگه نیست!
