سومین ماه رمضانِ عمرِ شیرینِ تو
عزیز دل مامان:
امیر طاهای نازنینم.
امسال سومین ماه رمضونیه که کنار مایی.دوسال قبل بخاطر اینکه شما کوچولو بودی من نمی تونستم روزه بگیرم.دلم خیلی برای لحظه های سحری تنگ شده بود.
اما امسال خداروشکر دوباره مثل گذشته ها بیدار میشم و تو سکوت شب برای خودم عالمی دارم.
سحر من خواب مونده بودم.یه دفعه دیدم که منو صدا می کنی!گفتی مامان نوبایلت زنگ میشه!
بیدار شو...
یعنی رسما فرشته شدی نذاشتی که من خواب بمونم.اومدی تو آشپزخونه پشت میز نشستی و همینجور که منو نگاه میکردی خوابت برد.
فرشته ی آسمونی.از خدا می خوام منو کمک کنه تا به عرصه برسونمت مامانی.همش از خدا می خوام به کمکاش ادامه بده تا من تو رو به آرزوهایی که برات دارم برسونم.آرزوم اینه که بزرگ بشی و یه روز با هم کنار بزم سحری بشینیم و باهم ...
هرچی بگم کمه که چقدر برام عزیزی.اینو بدون که خدای مهربونی داریم تا بی نهایت!
خدایی که اگه کمکاش نبود شاید منو تو الان اینجا نبودیم.
دوستت دارم.



سومین ماه رمضانِ عمرِ شیرینِ تو
