و امــــــــــا ...
گویند مرا چو زاد مادر ....................... پستان به دهن گرفتن آموخت گویند که می نمود هر شب تا وقت سحر نظاره من می خواست که شوکت و بزرگی پیدا شود از ستاره من می کرد به وقت بی قراری با بوسه گرم چاره من تا خواب به دیده ام نشیند شب ها بر گاهواره من .................... بیدار نشست و خفتن آموخت او داشت نهان به سینه خود تنها به جهان دلی که آزرد خود راحت خویشتن فدا کرد در راحت من بسی جفا برد یک شب به نوازشم در آغوش تا شهر غریب قصه ها برد یک روز به راه زندگانی دستم بگرفت و پا به پا برد ..................... تا شیوه راه رفتن آموخت در خلوت شام تیره...
روز مادر
سرگشتۀ اویم از ابد تا ازلش سر در گم چشم های شیر و عسلش آمد که بهشت را بسازد با من با سطل خمیربازی اش در بغلش ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بهشت من و پردیس و بهار من همینجاااااااست .... همینجا درست روبروی چشم های تو :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: مادر شدن انتخاب سختی ست.با این کار اجازه می دهیم برای همیشه قلبمان در جایی خارج از سینه مان بتپد ! قلب مادر : ا...
چه حالِ خوبی داشت خدا ...
وقتی خدا می خواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت، چه حوصــله ای ! این مـوهــا، این چشم هــا .... خودت می فهمــی؟ من همه ی اینها را دوست دارم ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از : عباس معروفی وقتی که خوابی ، وقتی بیداری ، وقتی راه میری ، وقتی میخندی .... به این فکر میکنم که وااااااااقعا خدا وقتی تو رو می آفرید حال خوشی داشت. این شعر با تمام وجودم تقدیم به نفسم ......... باشد برای یادگار روزهای شیرین کودکی :)...
بدون عنوان
دو قدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم در راه بهاری دیگر تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه به تو یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو ..................... ــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عروسک مامان الهی که بهترین ها در انتظار تو و تمااااااااااااام بچه های روی زمین باشه عیدت مبارک نفسم ... ...
سفره ی هفت سین ما 1393
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی طریق کام بخشی چیست ترکِ کام ِخود کردن کلاه سروری آن است کز این ترک، بردوزی سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیر...
یه روز آفتابی ...
روز سه شنبه ...کنار بابا مصطفی و دایی هادی.تازه سرماخوردگیت خووب شده مامانی . موقع برگشت هم رفتیم کلی برات خرید کردیم مامانی .عکس لباسهای جدیدت رو میزارم تو پست های بعدی.خیلی خوشحال بودی . اینم عکس چند تا از لباسای جدید گل پسر ... که قبلا قول داده بودم :) ...








